![]() |
![]() |
|
|
نيروي اجتماعي علي ( ع ) و برنامه مبارزه معاويه با آن علي ( ع ) از دنيا رفت و معاويه خليفه شد . برخلاف انتظار معاويه ، علي ( ع ) به صورت نيروئي باقي ماند و معاويه آنطوري كه اعمال بيرون از تعادل و متانتش نشان ميدهد از اين موضوع خيلي ناراحت بود لهذا تجهيز ستون تبليغاتي عليه علي ( ع ) كرد . در منابر و خطبهها دستور داد علي ( ع ) را سب و لعن كنند . طرفداران خيلي جدي علي را بيپروا ميكشت و دستور داده بود به تهمت هم شده بگيرند و مانع نشر فضيلت علي ( ع ) بشوند . با پول ، احاديث عليه علي ( ع ) ، له امويها جعل كردند . اين سه كار را براي مبارزه با فكر علي ( ع ) كه در دلها و سينهها جاداشت ميكردند . حجر بن عدي و عمرو بن حمق را براي همين جهت كشت . ميثم و رشيد را كه عبيد الله در كوفه كشت روي همان برنامه معاويه بود . بالاخره يك نيروي غير متشكل به نام تشيع عليه حكومت اموي هميشه در فعاليت بود . براي ما تحقيق در امر حادثه حكومت اموي تنها جنبه تعجب آميز ندارد . اين يك امر سطحي نبوده كه فقط مربوط به سيزده قرن پيش باشد كه بگوئيم آمد و رفت . اين ، خطري بود براي اسلام از آن روز تا روزي كه خدا ميداند . حتما اگر ما بخواهيم به تاريخ روحيه خودمان رسيدگي كنيم بايد به تاريخ اموي رسيدگي [ كنيم . ] فكر اموي در زير پرده و لفافه با فكر اسلامي مبارزه ميكرد . عنصر فكر اموي داخل عناصر فكر اسلامي شد . اي بسا كه در فكر همانهائي كه هر صبح و شام بنياميه را لعنت ميكنند ، عنصري از فكر اموي موجود باشد و خودشان خيال كنند فكر اسلامي است و قطعا اينطور است. مثل موضوع رعايت شؤونات در مصرف زكات و خمس و در استطاعت حج و در نفقه زوجه و امثال اينها . علي عليهالسلام به خطر سلطه اموي زياد اهميت ميداد و اعلام خطر ميكرد ولي كمتر كسي متوجه ميشد و خودش هم ميفرمود بعدها متوجه ميشويد : ²و عند ذلك تود قريش - بالدنيا و ما فيها - لو يرونني مقاما واحدا و لو قدر جزر جزور لا قبل منهم ما اطلب منهم اليوم بعضه و لا يعطونني ». از جمله راجع به فتنه اموي فرمود : « ان الفتن اذا اقبلت شبهت ، و اذا ادبرت نبهت ». ايضا : « ايها الناس سيأتي عليكم زمان يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء بما » « فيه » و ايضا : « فما احلولت لكم الدنيا في لذتها » و ايضا : « مالي اراكم اشباحا بلا ارواح » چند موضوع را علي ( ع ) پيش بيني كرد : 1 - ظلم و استبداد و استيثار بني اميه و اينكه ديگر از اين عدل و مساوات امروز خبري نخواهد بود و از « لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله و از اينكه « لن تقدس امة حتي يؤخذ للضعيف حقه » . . . خبري نخواهد بود كه فرمود : « لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه ». مسلم بن عقبه در وقعه مدينه از مردم بيعت بر عبوديت و غلامي يزيد گرفت . اينطور پيش بيني مولا محقق شد . 2 - اينكه نخبهها و نيكان و فهميدگان و روشنفكران شما را خواهند كشت و هر سري كه در آن سر ، مغزي و در آن مغز ، برقي از روشني موجود باشد روي تن باقي نخواهند گذاشت ، كه فرمود : « عمت خطتها و خصت بليتها و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطأ من عمي عنها ». 3 - حرمت احكام اسلام عملا از بين ميرود ، حرامي باقي نميماند . مگر آنكه حلال ميشود : « والله لا يزالون حتي لا يدعوا الله محرما الا استحلوه ، و لا عقدا الا حلوه ، و حتي لا يبقي بيت مدر و لا وبر الا دخله ظلمهم و نبابه سوء رعيهم ». عبدالله بن حنظله گفت : ما از پيش كسي ميآييم كه ينكح الامهات و الاخوات . 4 - اينكه اسلام مورد تحريف و پشت رو كردن قرار ميگيرد ، عناصر غير اسلامي وارد افكار مردم ميشود : « يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء »« و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا ». همه اينها كه علي مثل اينكه در آينه ببيند ديده ، واقع شد ، و يك سر محبت زائد الوصف عدهاي نسبت به علي ( ع ) گذشته از سيرت و عدل و خلقش ، وقوع اين پيش بينيها بود . معاويه مرد و علاوه بر حيف و ميل اموال و غصب مناصب كه از زمان عثمان شايع شده بود چند سنت سوء هم باقي گذاشت : الف - لعن و سب علي ( ع ) . ب - پول خرج كردن و وادار كردن به جعل حديث عليه علي ( ع ) ، و به عبارت ديگر استخدام عامل روحانيت به وسيله علماء سوء علاوه بر استخدام عامل ديانت از راه قتل عثمان . ( قصه سمره بن جندب و آيه : « و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضاش الله » . ج - كشتن بيگناهان بدون تقصير كه در اسلام سابقه نداشت و از بين بردن احترام نفوس و بريدن دست و پا و به نيزه كردن سرمثل سر عمرو بن حمق خزاعي . د - مسموم كردن و عمل ناجوانمردانه مسموم كردن را معمول كردن كه عملي است كه با مروت و انسانيت هم سازگار نيست و بعد خلفاء ديگر هم از او پيروي كردند . معاويه امام حسن ( ع ) و مالك اشتر و سعد وقاص و عبدالرحمن بن خالد بن وليد را كه بهترين نصير او بود مسموم كرد . ه - اينكه خلافت را در خاندان خود موروتي كرد و يزيدي را كه هيچگونه لياقت نداشت ولي عهد كرد . و - دامن زدن به آتش امتياز نژادي و فضيلت عرب بر عجم و قريش بر غير قريش . از اين كارها لعن و سب علي و حتي جعل حديث و ولايت عهد يزيد سوء تدبير معاويه شمرده ميشود . يزيد مردي جاهل و سبكسر بود . خليفه زادگاني كه مرشح براي خلافت بودند ميبايستي مدتي تعليم و تربيت شوند كه لااقل براي زعامت آماده شوند ( همانطوري كه عباسيين ميكردند ) . يزيد در باديه نشو و نما يافته و بي خبر از دنيا و آخرت هيچگونه لياقتي نداشت . اگر در زمان عثمان اموال و مناصب غصب شد و اگر در زمان معاويه لعن و سب علي ( ع ) و جعل حديث و دروغ بستن به پيغمبر و كشتن بيگناهان و مسموم كردن و خلافت را موروثي كردن و امتياز نژادي به وجود آوردن معمول شد ، عهد يزيد عهد رسوائي اسلام و مسلمين بود . نمايندگان كشورهاي ديگر ميآمدند و از همه جا بي خبر بجاي پيغمبر مردي را ميديدند كه در دستش شراب و در كنارش بوزينهاي با جامههاي ديبا نشسته . ديگر چه آبروئي براي اسلام باقي ميماند ؟ ! يزيد ، مست غرور ، مست جواني ، مست حكومت ، مست شراب بود . در اين صورت معناي كلام سيد الشهدا واضح ميشود كه : و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد». يزيد متظاهر به فسق و متظاهر به كفر ورده گفتن بود ( و به عبارت ديگر يزيد پردهها را همه دريده بود و قطعا در همچو موردي بايد قيام كرد ) ديگر چه آبروئي براي اسلام و مسلمين باقي ميماند ؟ ! بنابر اين ، سؤال اينكه چرا امام حسين قيام كرد درست مثل اينست كه بگوئيم چرا پيغمبر اكرم در مكه قيام كرد و با قريش سازش نكرد ؟ و يا چرا علي مرتضي اينقدر رنج حمايت پيغمبر را در بدر و حنين واحد و احزاب و ليلة المبيت متحمل شد ؟ و يا چرا ابراهيم يك تنه در مقابل قدرت عظيم نمرود قيام كرد ؟ چرا موسي در حالي كه جز برادرش هارون كسي نداشت به دربار فرعون رفت ؟ معناي اين چرا اينست كه امام حسين وقتي قيامش موجه بود كه جندي و سپاهي برابر با يزيد داشته باشد و حال آنكه اگر امام حسين سپاهي برابر با يزيد ميداشت و در اجتماعي قيام ميكرد كه مردم دو دسته بودند و دو صف عظيم را تشكيل ميدادند و امام حسين در جلوي يك صف بود ، قيام حسيني يك قيام مقدس و جاويدان نبود . اين چراها در همه قيامهاي مقدس و تاريخي هست . قيامهاي مقدس بشري داراي دو تشخص است : يكي از نظر هدف قيام ، يعني اين قيامها براي مقامات عالي انسانيت است ، براي توحيد است ، براي عدل است ، براي آزادي است ، براي رفع ظلم و استبداد است ، نه به خاطر كسب جاه و مقام يا تحصيل ثروت و به قول حنظله باد غيسي كسب مهتري و يا حتي براي تعصب وطني ، قبيلهاي ، نژادي . ديگر اينكه اين قيامها برقي است كه در ظلمتهاي سخت پديد ميآيد ، شعلهاي است كه در ميان ظلمها و استبدادها و استيثارها و زور گوئيها ميدرخشد ، ستارهاي است كه در تاريكي شب در آسمان سعادت بشر طلوع ميكند ، نهضتي است كه مورد تصويب " عقلاي قوم ! " قرار نميگيرد . يكي از افتخارات نهضت حسيني همين است كه عقلاي قوم ! آنرا تصويب نميكردند ولي از آن جهت كه فوق نظر عقلا بود نه دون نظر آنها . عرفا كه از آن جنبه عرفاني ، جنبه فوق عقل آن را در نظر گرفتهاند ، به آن نام مكتب عشق دادهاند و همچنين است منطق شعراي مرثيه سراي ما ، و خيلي جنبه ايده آليستي به آن دادهاند . درست است كه مكتب عشق الهي است ، علي ( ع ) هم فرمود : ²مناخ ركاب و مصارع عشاق »، ولي چرا اين عشق و سلوك در صحنهاي مثل صحنه كربلا ظهور كرد ؟ براي خداوند ، براي اين معشوق كه فرقي نميكند . آري ، رضاي خدا در فداكاري در راه دين ، در راه سعادت بشر ، در راه قيام بالقسط است كه هدف پيغمبران است . چرا عرفاي ما اگر عاشق صادق هستند عشقبازيهاي خود را فقط در مجالس سماع به ثبوت رساندند ؟ ! عشق حسين البته عشق الهي است و عشق صادق و راستين است ، تنها در مجالس سماع اظهار نشده است . پس افتخار قيام حسيني اينست كه كساني مانند ابن عباس [ آن را ] تصويب نمي كردند . مطلق قيامهاي مقدس بشر كه در ميان تاريكيها مانند شعله اي ظاهر ميشود مورد تصويب ديگران نيست . در زمان خود ما اگر كسي مثلا به قدرتهاي روحاني ما كه در غيره راه خدا مصرف ميشود اعتراض كند و بالاخره در مطلق مواردي كه قواي اهريمني تسلط كامل پيدا كرده [ اگر ] كسي اعتراض كند و ايراد بگيرد و قيام كند ، عقلا به او ايراد ميگيرند ، او را كج سليقه ميخوانند ! اين سليقه چيست و مقياس استقامت و اعوجاجش چيست ؟ چه خوب تعبيري دارد امير المؤمنين درباره پيغمبر اكرم كه ميفرمايد : « ارسله علي حين فترش من الرسل ». « و الدنيا كاسفه النور ». قرآن درباره قيام ابراهيم ( ع ) ميفرمايد : « و لقد آتينا ابراهيم رشدهغ ( از كلمه " رشد " معلوم ميشود كه ابراهيم چيزي را احساس ميكرد كه ديگران احساس نمي كردند ) تا آنجا كه ميگويد : « قالوا حرقوه و انصروا آلهتكم ». در مورد موسي ميفرمايد : « ان فرعون علا في الارض و جعل اهلها شيعا » علي عليه السلام درباره فتنه بني اميه فرمود : « انها فتنة عمياء مظلمة ». پس احتياج به يك شعله حقاني نوراني هست . ايضا فرمود : « لتجدن بني اميه لكم ارباب سوء» ، و فرمود : « حتي لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه » .
دو چيزي كه مايه روشني چشم اباعبدالله بود
در ايام كربلا و آن ابتلاء عجيب چند چيز بود كه موجب ازدياد مصيبتهاي اباعبدالله ميشد . از همه بالاتر بعضي دنائتها و سخنان ناروا و بي ادبيها و وحشي گريهائي بود كه از كوفيان ميديد . ولي دو چيز بود كه چشم اباعبدالله را روشن و دلش را خرم ميداشت . آندو ، اصحاب و اهل بيتش بودند . وفاداريها و جان نثاريها و بيمضايقه خدمت كردنها و به عبارت ديگر صفاتها و وفاها و همگاميها و هماهنگي نشان دادنهاي آنها دل حضرت را شاد و خرم ميداشت ( براي مرد عقيده و ايمان و مسلك ، مايه خوشدلي بالاتر از ديدن همگام و هماهنگ يافت نميشود ) و مكرر در مواقعي از ته دل به آنها دعا كرد . علاوه همان شهادت به اينكه : « اني لا اعلم اصحابا ابر و لا اهل بيت اوصل و لا اوفي من اصحابي » حاكي از كمال اعتماد اباعبدالله و دلخوشيش به آنها است . مسلما تذكر ابوثمامه صائدي براي نماز كه آخرين نماز را در خدمتت بخوانيم دل حسين را ارشاد كرد كه دربارهاش دعا كرد . و از آن بالاتر آن فداكاري عجيب سعيد بن عبدالله حنفي و گفتن جمله : اوفيت ؟ اباعبدالله درباره عدهاي دعا كرد . جانسوزتر از همه دعايي است كه درباره جوانش كرد . درباره جوانش دعا كرد كه اميدوارم هر چه زودتر ! از دست جدت سيراب بشوي . جوابهاي قاسم در شب عاشورا دل حسين ( ع ) را شاد و روشن كرد كه درباره مرگ گفت : احلي من العسل .
مرد بزرگ يعني چه ؟ مردان بزرگ تاريخ ، عظمت و بزرگي : مقياس عظمت و بزرگي افراد ، شخصيت روحي آنها است . البته واضح است كه مقياس عظمت افراد مشخصات بدني يا نژادي آنها نيست . ما در تاريخ به افراد و اشخاصي بر ميخوريم كه آنها افراد برجسته تاريخ به شمار ميروند و در صفحات تاريخ مانند قلههاي كوه بر روي صفحه زمين برجستگي دارند و نمايان ميباشند برخلاف ساير افراد كه در حكم سنگريزهها بر روي صفحه تاريخ به شمار ميروند كه انسان در همان نقطه بالخصوص اگر بايستد و مطالعه كند آنها را ميبيند و بعضيها هم اينقدر ريز و كوچكند كه اصلا ديده نميشوند . مثلا اسكندر و ناپلئون و نادر و شاه اسماعيل و امثال اينها افراد بزرگ و برجسته تاريخند همانطوري كه انبياء بزرگ و اولياء بزرگ الهي نيز مانند ابراهيم و موسي و عيسي عليهم السلام و محمد ( ص ) و علي ( ع ) از برجستگان تاريخ و بزرگان بشريتند . حالا ميخواهيم ببينيم بزرگي دسته اول و دسته دوم با هم قابل مقايسه هستند يا نه ؟ البته نه . زيرا درست است كه آن افراد از آنجهت كه همت بزرگ و اراده قوي داشتهاند و شعاع دائره خواستشان طولاني بوده و به كم و كوچك قناعت نداشتهاند ، و قهرا انسان وقتي كه همت و دلاوري برخي از آنها را ميخواند در مقابل عظمت آنها خيره و مبهوت ميشود و احيانا سر تعظيم فرود ميآورد و در قلب خود يك نوع محبتي نسبت به آنها احساس ميكند ( اثري كه از شاهنامه فردوسي در نفوس پيدا ميشود از اين نوع است ) ولي بزرگي دسته دوم يك نوع ديگر و يك جنس ديگر است ، از آن نوع بزرگي است كه مقام تقدس پيدا ميكند تا آنجا كه نام آنها مقدس ميشود همانطوري كه ميبينيم نام محمد ( ص ) و علي ( ع ) و امام حسين ( ع ) و همچنين ابراهيم و موسي و عيسي عليهم السلام را هالهاي از قدس احاطه كرده است . چرا ؟ براي اينكه درست است كه دسته اول بزرگ و عظيمند ولي عظمت آنها و درشتي آنها از نوع عظمت و درشتي خودخواهي است . هر يك از آنها سبع بزرگي و حيوان بزرگي هستند . فرق نميكند : انسان در برابر كسي هم كه خيلي پرخور است . و برابر ده نفر ميخورد اعجاب و احيانا تحسين دارد . يكي خورنده ريز است و ديگري خورنده درشت ، يكي جاه طلب ريز است و يكي جاه طلب درشت ، مثلا يك كدخداي ده ده خانواري كه همه همت و آرزويش كدخدائي اين ده است يك جاه طلب خرده پا است و آنكه دنبال كدخدائي قصبه هزار خانواري ميرود از نوع اولي است ولي درشتتر ، و آنكه دنبال حكومت يك شهرستان يا يك استان و يا يك كشور ميرود به همين نسبت درشتتر است و آنكه سوداي جهانگيري و جهانداري در سردارد يك جاه طلب درشتتر است . شخصيت اينها عظيم است و شخصيت خودخواهي شأن عظيم است ، سبع عظيم و جاه طلب عظيم و استثمارگر عظيم هستند . اينها وسعت روح و سعه شخصيت پيدا كردهاند ولي تمام آن توسعه و وسعت در ناحيه حوائج شخصي خودشان است ، ميخواهند تمام دنيا را در هاضمه بزرگ خود بريزند . اينها پرخورهاي روزگارند ، ميخواهند همه دنيا را جزء خود بكنند ، همه شخصيتها را فاني بكنند مگر شخصيت خودشان را و شخصيتهاي طفيلي خودشان يعني آن شخصيتها كه جزء شخصيت آنها است و هضم شده در شخصيت آنها است . پس آنها بزرگند و فعال ولي مانند غده سرطان كه يك سلول ، بي تناسب شروع ميكند به رشد ، و همان ، منشأ هلاكت بدن ميشود . ولي دسته دوم توسعه شخصيت پيدا ميكنند آنطور كه مادر توسعه شخصيت پيدا ميكند كه فرزند و شخصيت فرزند ، مستقل و محفوظ و محترم ميماند و او همانطور براي آن شخصيت كار ميكند كه براي خودش كار ميكند . او نميخواهد آن شخصيتها را در خودش هضم كند بلكه ميخواهد آنها را حفظ كند و مستقل و محترم بشمارد . او به منزله غده سرطان نيست ، به منزله يك روح قوي است كه در پيكر اجتماع ميدود و همه را زنده و فعال ميسازد. او مصداق مخالف « من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم » است . او شخصيت انسانيش توسعه پيدا كرده و روح بشري نه حيواني او بزرگ شده . او توسعه وجدان و ايمان پيدا كرده و به قول مولوي: روح حيواني ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد گر خورد اين نان نگردد سير آن ور كشد بار اين نگردد آن گران ما چرا امروز فدائي حسين هستيم ؟ چون آنچه را پيغمبر فرمود كه « حسين مني و انا من حسين » همه ما در خودمان احساس ميكنيم يعني حسين را از خود و خود را از حسين جدا نميبينيم . ما حسين را به صورت يك فرد كه منظورش انجام تقاضاهاي شخصي خود است نميبينيم . ما او را يك روح كلي ميبينيم كه قبل از وقت در فكر ما بوده ، پس او از ما است و ما از او هستيم ، او از بشريت است و بشريت از اوست ، او با روح ما و سرنوشت ما آميخته است . ما از او و او از ما است . توسعه شخصيت انساني همان بود كه علي ( ع ) داشت و ميفرمود : و حسبك داء ان تبيت ببطنه و حولك اكباد تحت الي القد (1) يا ميگفت : « و هذا اخو غامد و قد ورد خيله الانبار . . . و لو ان امرء مسلمامات علي هذا اسفا » . . . توسعه شخصيت اينست كه واقعا انسان بگويد : من از بينوايي نيم روي زرد غم بينوايان رخم زرد كرد توسعه شخصيت اينست كه حسين ( ع ) فرمود : « اني لم » « اخرج اشرا و لا بطرا » . . . يا گفت : « من رأي سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله » . . .
آب در حادثه كربلا،آب و عطش لازم و ملزوم يكديگرند.كاروان ابا عبد الله،كنار فراتفرود آمد، ليكن سپاه ابن سعد،فرات را به محاصره گرفت و آب را به روى امام حسين«ع» و اهل بيت و اصحابش بست و ميان امام و آب فاصله انداختند تا هم زودتر حسين«ع»را بهتسليم وادارند و هم از خاندان رسالت انتقام بگيرند.به نقل مورخان،از سه روز قبل از عاشورابا محاصره فرات،خيمه گاه امام در مضيقه بى آبى قرار گرفت و كودكان اهل بيت را با ديدن رودفرات،تاب تحمل عطش كمتر مىشد.منع آب از زنان و كودكان و افراد عادى(بويژه غيرنظاميان)در همه اديان و مذاهب،غير قانونى و عملى غير انسانى است،بويژه در اسلام. سپاه اموى با بستن آب به روى ياران و فرزندان حسين«ع»،اين كار خلاف شرع ومغاير با شرافت انسانى و جرم جنگى را مرتكب شدند و كسانى همچون مهاجرين اوس،عمرو بن حجاج و عبد الله بن حصين به اين عمل مباهات مىكردند و زخم زبان مىزدندكه:حسين!از اين آب،درندگان و پرندگان مىخورند ولى تو حق ندارى از آن بچشى! مساله«آب»،در ابعاد و صحنههاى مختلف نهضت عاشورا مطرح است،از قبيل:فراتو نهر علقمه،مشك و عباس،كودكان و العطش،على اصغر و تير حرمله،سقايى وعلمدارى،سنگابخانه، آب خنك و سلام بر حسين،غسل زيارت،لبهاى تشنه،بستن آبدر كربلا،مراسم طشت گذارى،مهريه فاطمه،برداشتن كام با آب فرات،سيراب كردنسپاه حر و...كه در باره هر كدام مىتوانيد به عنوان خاص آن در اين فرهنگ مراجعه كنيد. تشنگى كودكان و شهادت حسين با لب تشنه از فرازهاى برجسته اين حادثه است.وقتى امام سجاد«ع»نيز پيكر امام را دفن كرد،با انگشت روى قبر پدر نوشت:«هذا قبرالحسين بن على بن ابى طالب،الذى قتلوه عطشانا». از آب هم مضايقه كردند كوفيان خوش داشتند حرمت مهمان كربلا بودند ديو و دد همه سيراب و مىمكيد حاتم ز قحط آب،سليمان كربلا (1) بسيار گريست تا كه بى تاب شد،آب خون ريخت ز ديدگان و خوناب شد،آب از شدت تشنه كامىات،اى سقا آن روز ز شرم روى تو آب شد،آب (2) آب،شرمنده ايثار علمدار تو شد كه چرا تشنه از او اينهمه بىباك گذشت بود لب تشنه لبهاى تو صد رود فرات رود بىتاب،كنار تو عطشناك گذشت بر تو بستند اگر آب،سواران سراب دشت دريا شد و آب از سر افلاك گذشت (3) آب،رمز طلب و تشنگى و الگوى عطشهاى حيات بخش است و آنان كه از آب هماستغنا و بىنيازى نشان مىدهند و تشنگى را طالبند،به آب حيات و سيرابى جان مىرسند. به گفته مولانا: آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
آتش زدن خيمهها از جنايتهاى سپاه عمر سعد،آتش زدن خيمههاى امام حسين«ع»و اهل بيت او در روزعاشورا بود.پس از آنكه امام به شهادت رسيد،كوفيان به غارت خيمهها پرداختند،زنها رااز خيمهها بيرون آوردند،سپس خيمهها را به آتش كشيدند.اهل حرم،گريان و پابرهنه دردشت پراكنده شدند و به اسارت در آمدند. امام سجاد«ع»در ترسيم آن صحنه فرمودهاست:به خدا قسم هر گاه به عمهها و خواهرانم نگاه مىكنم،اشگ در چشمانم مىدود و بهياد فرار آنها در روز عاشورا از خيمهاى به خيمه ديگر و از پناهگاهى به پناهگاه ديگرمىافتم،كه آن گروه فرياد مىزدند:خانه ظالمان را بسوزانيد! اين آتش،امتداد همان آتشزدنى بود كه پس از رحلت پيامبر،در خانه زهرا«ع»با آن سوخت و آتش كينههايى بود كهاز بنى هاشم و اهل بيت در سينهها داشتند.به ياد اين حادثه،در مراسم عاشورا در برخىمناطق رسم است كه خيمههايى به نشان خيام اهل بيت بر پا مىكنند،ظهر عاشورا به آتشمىكشند،تا احياگر ياد آن ستمى باشد كه روز عاشورا بر خاندان رسالت رفت. آتش به آشيانه مرغى نمىزنند گيرم كه خيمه،خيمه آل عبا نبود
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:29 توسط |
|
|
منشأ زنجيرزنى، سينهزنى، تعزيه و علامت از كدام فرهنگ و ملل است؟ --------------------------------------- «زنجيرزنى»، از هندوستان و پاكستان به ايران آمده است. از آنجا كه برخى به وضع نامناسبى با زنجير عزادارى كرده و موجب زخمى شدن بدن و خون آمدن آن مىگشت، برخى از علما به حرمت آن فتوا دادند؛ ولى اگر اين عمل به شيوهاى انجام شود كه موجب صدمه به بدن و تقبيح عاقلان نگشته و زمينه را براى وهن آموزههاى عاشورا فراهم نسازد، اشكالى ندارد؛ چنان كه در عموم عزادارىهاى ايران در خصوص زنجيرزنى، به دليل رعايت شؤون عزادارى اين نوع سوگوارى رايج است. اصل سنت «سينه زنى» در ميان عربها رايج بوده و بعدها به صورت موجود درآمده است كه با انتخاب نوحههاى سنگين، حركات دست بر سينه مىخورد. اينگونه عزادارى ابتدا به صورت فردى بوده و زمانى كه سوگوارى علنى و گسترده شد - خصوصاً در زمان صفويه - به شكل گروهى درآمده است.. «تعزيه»، عبارت است از مجسم كردن و نمايش دادن واقعه جانسوز عاشورا. ظاهراً اين نوع عزادارى در دوره كريمخان زند در ايران معمول و در زمان صفويه رايج شد و در زمان ناصرالدين شاه گسترش يافت منشأ آن هم مشاهدات شاه در سفرهاى خود از تئاترهاى اروپا بوده كه اين امر، نمايشدهى را در واقعه عاشورا عينى ساخته است. بايد توجّه داشت كه اجراى تعزيه، مخصوص ايران نبوده و در كشورهاى اسلامى و شيعى ديگرى نيز اين سنت مورد توجّه بوده است و با سبكهاى گوناگون و اعتقادات و مراسم مختلف و ابزار و ادوات ديگرى اجرا مىشود؛ از جمله در هند و پاكستان كه رواج بيشترى دارد. «علامت»، از ابزار و وسايل عزادارى امام حسين(ع) است كه در هيئتها و دستههاى مذهبى به كار گرفته مىشود. اين ابزار پس از ارتباط ايران با اروپايىها در عصر قاجار، از آيينهاى مذهبى مسيحيت اقتباس شده است. اين ابزار، نماد و مظهرى است كه گاهى عزاداران را از محتوا و اصل عزادارى و اقامه شعائر دينى بازمىدارد. رواياتى درخصوص گريه بر امام حسين(ع) بيان كرده، بگوييد فلسفه گريه بر امام حسين(ع) چيست؟ --------------------------------------- برخى از روايات در خصوص گريه بر امام حسين(ع) عبارت است از: 1. امام معصوم(ع) فرمود: «هر چشمى در روز قيامت به جهت سختىها، گريان است؛ مگر چشمى كه بر امام حسين(ع) گريسته باشد، اين چشم خندان و بشاش است». 2. امام رضا(ع) مىفرمايد: «گريه بر امام حسين(ع) گناهان بزرگ را محو مىكند». 3. امام صادق(ع) مىفرمايد: «كسى كه به ياد امام حسين(ع) به مقدار بال مگسى، اشك از چشمانش جارى شود؛ ثوابش بر خداوند است و خداوند به كمتر از بهشت براى او راضى نمىشود». 4. از امام معصوم(ع) نقل شده است: «هر كه بگريد يا بگرياند يا حالت اندوه و گريه داشته باشد، بر مصيبت امام حسين(ع)، بهشت براى او واجب مىشود».. 5. امام رضا(ع) مىفرمايد: «... پسر شبيب! اگر مىخواهى براى چيزى گريه كنى، پس براى حسين بن على(ع) گريه كن كه او را ذبح كردند؛ چنان كه گوسفند را ذبح مىكنند ... پسر شبيب! اگر براى حسين چنان گريه كنى كه اشكهايت بر گونههايت جارى شود، خداوند همه گناهان كوچك و بزرگ تو را مىآمرزد، اندك باشد يا بسيار ...». در مورد حكمت گريه بر امام حسين(ع) مطالبى بيان شده كه به نظر مىرسد به تنهايى صحيح نباشد؛ از جمله: الف. گريه ذاتاً خوب و سبب پالايش روح است؛ كه اين پالايش روحى در مجالس عزادارى امام حسين(ع) بيشترين ثمربخشى را دارد. ب. گريه بر امام حسين(ع) به عنوان تشكّر و سپاس از او است؛ ولى اين مطلب صحيح نيست؛ زيرا اگر ما موظف به تشكر از امام حسين(ع) بوديم، راه ديگرى براى تشكر وجود نداشت كه با آه و اندوه و حزن اين سپاس را عينى سازيم و اصلاً آيا آن حضرت نيازمند به تشكّر است؟! ج. امام حسين(ع) از گريه ما بهرهمند مىگردد؛ از آنجا كه با گريه به رشد معنوى مىرسيم و واسطه اين فيض ياد امام حسين(ع) است در نتيجه به مقامات آن حضرت نيز اضافه مىشود. د. برخوردارى از ثواب و شفاعت؛ اين فوائد هر چند براساس بعضى تحليلها و روايات در حد خود صحيح است؛ ولى آيا نمىتوان حكمت مهمتر، با ارزشتر و فراتر از معاملات اين چنينى، در وراى گريه در نظر گرفت تا مجبور شويم حكمت گريه بر امام حسين(ع) را در يك شفاعت و ثواب و يا تشكر، منحصر و محدود سازيم؟! با توجه به آنچه كه در حقيقت گريه رشد روحانى و تقوا و نيز فلسفه عزادارى امام حسين(ع) مطرح است؛ مىتوان گفت حكمت گريه بر اباعبدالله(ع) دو امر مهم و اساسى است كه هر يك به نوبه خود اثر وضعى خاصى بر جاى مىگذارند: يكم. بُعد اخلاقى؛ چنان كه روشن است، گريه ارزشى در فرهنگ شيعى اولاً، گريهاى است كه موجب تعالى و رشد روح است و ثانياً سرچشمه آن معرفت است. گريه بر امام حسين(ع)، يا به جهت ياد كردن غم و اندوه از دست دادن عاشق حقيقى خداوند متعال است كه تجلىگاه اوصاف الهى بود و مؤمنان، بوى گل را از گلاب او استشمام مىكردند.
چون كه گل رفت و گلستان شد خراب بوى گل را از كه بوييم، از گلاب
و يا به دليل عقبماندگى روحى و نداشتههاى خود، در مقابل مناقب و فضايل آن بزرگوار و ياران باوفايش است. در واقع گريه بر اين است كه حبيببن مظاهر كه بود و چه داشت و من كيم و چه در كف دارم؟ اشك ريختن بر علىاكبر، ناله بر خود است كه آن جوان رشيد چه فضايلى را دارا بود و من تا چه اندازه آن خصلتها را دارم؟ و ... اگر گريه ما از اين منشأ دور است، بايد بكوشيم اشك و آه خود را به اين سمت سوق دهيم تا بر اثر آن، روحمان تعالى يابد. در حقيقت اين گريه، نشان دادن دردى است كه انسان را به حركت و جوشش وامىدارد تا خود را به آن درجه از كمالات برساند و اين چنين اشكى انسانساز است. دوم. بعد اجتماعى؛ اگر گريه بر اباعبدالله(ع)، از سر معرفت باشد و منشأ آن نيز بعد اخلاقى اين حركت باشد؛ قطعاً اين حزن و اندوه، پس از آن كه موجب تحوّل درونى انسان گرديد، زمينه را براى تحولات اجتماعى فراهم مىسازد. وقتى گريه بر امام حسين(ع)، گريهاى در جهت تعالى روح شد و موجب گرديد كه آدمى در فضايل اخلاقى و فردى خود، تأمل و تجديدنظر كند؛ قطعاً اين تحوّل درونى، زمينه را براى ساختن اجتماعى در راستاى اهداف متعالى اسلام فراهم خواهد ساخت. زمانى كه انسان متوجّه شد كه حضرت ابا عبدالله(ع) براى چه، چرا و چگونه دست به قيام زد و آن اثر جاودانه را بر قلم خون، بر صفحه تاريخ نگاشت و با اين معرفت بر اثر گريه درونش متحول گرديد؛ اين تغيير بر عرصه جامعه نيز كشيده مىشود و او مىكوشد تا جلوى فساد وانحراف دين را گرفته و آزادى، جوانمردى و ديندارى را نه تنها در روح خود، بلكه در جامعه نيز حكمفرما سازد. به بيان ديگر، در واقع گريه بر اباعبدالله(ع)، با يك واسطه زمينه را براى حفظ آرمانهاى آن حضرت و پياده كردن آن فراهم مىسازد و به همين دليل مىتوان گفت: يكى از حكمتهاى گريه بر امام حسين(ع)، ساختن جامعه براساس الگوى ارائه شده از سوى او است و شايد مراد از اين كه گفته مىشود: همين باشد كه بقاى مكتب اسلام - خصوصاً تشيع - وامدار گريه بر امام حسين(ع) است. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:47 توسط |
|
|
منشأ زنجيرزنى، سينهزنى، تعزيه و علامت از كدام فرهنگ و ملل است؟ --------------------------------------- «زنجيرزنى»، از هندوستان و پاكستان به ايران آمده است. از آنجا كه برخى به وضع نامناسبى با زنجير عزادارى كرده و موجب زخمى شدن بدن و خون آمدن آن مىگشت، برخى از علما به حرمت آن فتوا دادند؛ ولى اگر اين عمل به شيوهاى انجام شود كه موجب صدمه به بدن و تقبيح عاقلان نگشته و زمينه را براى وهن آموزههاى عاشورا فراهم نسازد، اشكالى ندارد؛ چنان كه در عموم عزادارىهاى ايران در خصوص زنجيرزنى، به دليل رعايت شؤون عزادارى اين نوع سوگوارى رايج است. اصل سنت «سينه زنى» در ميان عربها رايج بوده و بعدها به صورت موجود درآمده است كه با انتخاب نوحههاى سنگين، حركات دست بر سينه مىخورد. اينگونه عزادارى ابتدا به صورت فردى بوده و زمانى كه سوگوارى علنى و گسترده شد - خصوصاً در زمان صفويه - به شكل گروهى درآمده است.. «تعزيه»، عبارت است از مجسم كردن و نمايش دادن واقعه جانسوز عاشورا. ظاهراً اين نوع عزادارى در دوره كريمخان زند در ايران معمول و در زمان صفويه رايج شد و در زمان ناصرالدين شاه گسترش يافت منشأ آن هم مشاهدات شاه در سفرهاى خود از تئاترهاى اروپا بوده كه اين امر، نمايشدهى را در واقعه عاشورا عينى ساخته است. بايد توجّه داشت كه اجراى تعزيه، مخصوص ايران نبوده و در كشورهاى اسلامى و شيعى ديگرى نيز اين سنت مورد توجّه بوده است و با سبكهاى گوناگون و اعتقادات و مراسم مختلف و ابزار و ادوات ديگرى اجرا مىشود؛ از جمله در هند و پاكستان كه رواج بيشترى دارد. «علامت»، از ابزار و وسايل عزادارى امام حسين(ع) است كه در هيئتها و دستههاى مذهبى به كار گرفته مىشود. اين ابزار پس از ارتباط ايران با اروپايىها در عصر قاجار، از آيينهاى مذهبى مسيحيت اقتباس شده است. اين ابزار، نماد و مظهرى است كه گاهى عزاداران را از محتوا و اصل عزادارى و اقامه شعائر دينى بازمىدارد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:46 توسط |
|
|
آيا نواختن شيپور، نى و فلوت در تعزيه اشكال دارد؟ --------------------------------------- امام، خامنهاى و فاضل: نواختن آلات موسيقى به صورت «مطرب» و «لهوى» و مناسب مجالس گناه و خوشگذرانى، حرام است. مكارم، سيستانى، تبريزى، نورى و وحيد: نواختن آلات موسيقى به صورت «لهوى» و مناسب مجالس گناه و خوشگذرانى، حرام است.، صافى و بهجت: آرى، در هر حال اشكال دارد.. تبصره. بنابر نظر مراجع [به جز صافى و بهجت] تفاوتى ميان مراسم جشن و عزادارى نيست؛ لذا اگر نواختن به صورت لهوى باشد حرام است، اما اگر به صورت غيرلهوى باشد اشكال ندارد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:45 توسط |
|
|
آيا قمهزنى جايز است؟ --------------------------------------- امام، خامنهاى و فاضل: با توجه به اينكه قمهزدن در زمان حاضر، به علت عدم قابليت پذيرش و نداشتن هيچ گونه توجيه قابل فهم، باعث وهن و بدنام شدن مذهب مىشود، بايد از آن خوددارى گردد.مكارم: عزادارى خامس آل عبا از مهمترين شعائر دينى و رمز بقاى تشيع مىباشد؛ ولى بر عزاداران عزيز لازم است از كارهايى كه موجب وهن مذهب مىگردد و يا آسيبى به بدن آنها وارد مىكند، خوددارى كنند. نورى: قمهزنى اشكال دارد. تبريزى: عزادارى خامس آل عبا از مهمترين شعائر دينى و رمز بقاى تشيع مىباشد؛ ولى بر عزاداران عزيز لازم است از كارهايى كه موجب وهن مذهب و سوء استفاده دشمنان اسلام و اهل بيت(ع) مىشود، اجتناب كنند. صافى: اگر ضرر قابل توجهى براى بدن نداشته باشد. در عزاى سيدالشهدا(ع) مانعى ندارد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:45 توسط |
|
|
آيا مراسم عقد و عروسى در ماه محرم حرام است ؟ --------------------------------------- همه: برگزارى اين نوع مراسم، اگر توام با معصيت و يا هتك حرمت حضرت سيدالشهد(ع) نباشد، اشكال ندارد؛ ولى در آن هيچ نوع بركتى نيست و سزاوار است كه مسلمانان غيرتمند سعى كنند اينگونه مراسم را در ماههاى ديگر وايام متناسب با خود برگزار كنند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:44 توسط |
|
|
آيا شهربانو دختر يزدگرد سوّم مادر امام سجاد(ع) بوده؟ و در سرزمين كربلا حضور داشته؟ و فرار او به سمت ايران به دستور امام حسين(ع) و مدفون شدنش در آرامگاهى كه هماكنون در تهران به بىبىشهربانو شهرت دارد، صحيح است؟ --------------------------------------- در بعضى از نوشتههاى متأخّر - كه به خيال خود از تاريخهاى معتبر نقل قول كرده - چنين آمده است: «در برخى از كتب معتبر تاريخى چنين آمده كه: شهربانويه - كه در كربلا حضور داشت و مادر فاطمه همسر قاسم بود - به سفارش امام حسين(ع) سوار بر اسب امام(ع) شده تا او را به سرزمين سرنوشت برساند و او به اذن خدا در ساعتى به رى رسيد و در كوهى از آن سامان و در نزديكى مقبره سيدعبدالعظيم حسنى مدفون شد». و همانجا چنين آمده است: «در ميان مردم چنين شهرت دارد كه در قله كوه چيزى شبيه تكّهاى از روپوش زن ديده مىشود كه هيچ مردى نمىتواند به آن نزديك شود. زن آبستنى كه در شكم فرزند پسرى داشته باشد، نيز توان نزديك شدن به آن را ندارد».همان. و نيز چنين شايع شده است: «او هنگامى كه به رى رسيد، خواست از «هو» (خداوند) يارى بخواهد، اما اشتباها به جاى «هو» لفظ «كوه» را به زبان آورد و همانجا كوه او را دريافت و در شكم خود پنهان كرد». شايد در نظر برخى ساختگى بودن اين افسانهها و نيز عدم حضور مادر امام سجاد(ع) در كربلا، امرى واضح بوده و نياز به بحث و تحقيق ندارد؛ اما از آنجا كه درباره او مطالب فراوانى در ميان مردم و حتى در ميان قشر فرهيخته شايع است، به بحث درباره او مىپردازيم. براى روشنتر شدن بحث توجه شما را به مطالب زير جلب مىكنيم. مادر امام سجاد(ع) با رجوع به منابع مختلف شيعه و سنى درمىيابيم كه از ميان ائمه شيعى بيشترين اختلاف درباره نام مادر امام سجاد(ع) وجود دارد تا جايىكه برخى از محققان با استفاده از منابع مختلف چهارده نام و برخى ديگر تا شانزده .نام براى مادر آن حضرت(ع) ذكر كردهاند..مجموع اين نامها چنين است: 1. شهربانو، 2. شهربانويه، 3. شاه زنان، 4. جهان شاه، 5. شه زنان، 6. شهرناز، 7. جهان بانويه، 8. خولة، 9. برّة، 10. سلافة، 11. غزالة، 12. سلامة، 13. حرار، 14. مريم، 15. فاطمة، 16. شهربان. با آنكه در منابع تاريخى اهل سنّت بر روى نامهايى چون سلافة، سلامة، غزاله بيشتر مانور داده شده است .اما در منابع شيعى و به خصوص منابع روايى آنها، نام شهربانو بيشتر مشهور شده است. بنا به نوشته برخى از محققان اولين بار اين نام در كتاب «هبائر الدرجات» محمد بن حسن صفار قمى (متوفى 290 ق) ديده شده است.بعدها محدّث معروف شيعى يعنى كلينى (م 329 ق) روايت همين كتاب را در كتاب كافى آورد..بقيه منابع يا از اين دو منبع بهره گرفته و يا آنكه رواياتى ضعيف و بدون سند معتبر را در نوشتههاى خود آوردهاند-. در اين روايت چنين آمده است: «چون دختر يزدگرد را نزد عمر آوردند، دوشيزگان مدينه براى تماشاى او سر مىكشيدند و چون وارد مسجد شد، مسجد از پرتوش درخشان گشت. عمر به او نگريست، دختر رخسار خود را پوشيد و گفت: اف بيروج بادا هرمز (واى، روزگار هرمز سياه شد)! عمر گفت: اين دختر مرا ناسزا مىگويد و بدو متوجه شد! اميرالمؤمنين(ع) به عمر فرمود: تو اين حق را ندارى، به او اختيار ده كه خودش مردى از مسلمانان را انتخاب كند و در سهم غنيمتش حساب كن. عمر به او اختيار داد. دختر بيامد و دست خود را روى سر حسين(ع) گذاشت. اميرالمؤمنين على(ع) به او فرمود: نام تو چيست؟ گفت: جهان شاه. حضرت فرمود: بلكه شهربانويه باشد. سپس به حسين(ع) فرمود: اى اباعبدالله! از اين دختر بهترين شخص روى زمين براى تو متولد مىشود و على بن الحسين(ع) از او متولد گشت. آن حضرت را ابن الخيرتين (پسر دو برگزيده) مىگفتند؛ زيرا برگزيده خدا از عرب «هاشم» بود و از عجم «فارسى».با استفاده از ترجمه حاج سيد جواد مصطفوى (اصول كافى، ج 2، ص 369). اين روايت از دو جهت سند و متن محل بحث واقع شده است. از جهت سند در آن افرادى مانند ابراهيم بن اسحاق احمرآيت الله خويى، معجم رجال الحديث، ج 1، ص 202 و ج 13، ص 106.و عمرو بن شمر وجود دارند كه متهم به غلو شده و از سوى رجاليون شيعه مورد تأييد واقع نشدهاند.همان. اما از جهت متن اشكالات زير بيان شده است: 1. اسارت دخترى از يزدگرد، به شدّت محل ترديد است. 2. اسارت چنين دخترى در زمان عمر و به ازدواج امام حسين(ع) درآمدن در اين زمان نيز غيرقابل قبول است. 3. در هيچيك از منابع معتبر شيعى به جز اين روايت، لقبى با عنوان «ابن الخيرتين» براى امام سجاد(ع) نقل نشده است. آيا در اينجا نمىتوان نوعى ايرانىگرى افراطى را ديد كه به خيال خود به جهت پيوند خوردن نسل ساسانيان با نسل پيامبر(ص) در امام سجاد(ع)، خواستهاند آن حضرت(ع) را به عنوان «خير اهل الارض» معرفى كنند؟ اينگونه نقدها بر گزارشهاى حاوى نام شهربانو باعث مىشود تا اين گزارشها را از ساحت ائمه(ع) به دور و آن را ساخته دست حديثپردازان بدانيم و نام شهربانو را براى مادر آن حضرت(ع) نفى كنيم. درباره نَسَب مادر امام سجاد(ع) نيز منابع متقدم تاريخى و روايى دچار اختلاف گشتهاند. برخى مانند يعقوبى (متوفى 281 ق) محمد بن حسن قمى كلينى (متوفى 329 ق).، محمد بن حسن صفار قمى (متوفى 290 ق) شيخ صدوق (متوفى 381 ق).و شيخ مفيد (متوفى 413 ق).او را دختر يزدگرد دانستهاند، هر چند در نام او اتفاق نظر ندارند. اين نَسَب تقريباً در ميان منابع متأخر به عنوان يك شهرت فراگير جاى خود را باز كرده است؛ به گونهاى كه ميدان اظهار وجود براى ديدگاههاى مخالف نگذاشته است. در مقابل اين قول، برخى از منابع متقدم و متأخر ديدگاههاى ديگرى مانند سيستانى بودن، سِندى بودن، كابلى بودن او را متذكر شده و بسيارى از منابع بدون ذكر محل اسارت او، تنها با عنوان «امّ ولد» (كنيز صاحب فرزند) از او ياد كردهاند. برخى نامهاى بزرگان ايرانى همچون سبحان، سنجان، نوشجان و شيرويه را به عنوان پدر او ذكر كردهاند. براى نقد و بررسى اين نَسَب نمىتوانيم به بحثهاى سندى اين گزارشها تكيه كنيم؛ زيرا هيچيك از اقوال داراى سند مستحكمى نيست. علاوه بر آنكه بيشتر كتابهاى تاريخى همانند تاريخ يعقوبى، مطالب خود را بدون ذكر اسناد نقل مىكنند. بنابراين بايد فقط از راه محتوا به بررسى آنها پرداخت كه در اين راستا اشكالات زير خود را نشان مىدهد: 1. مهمترين اشكال اختلاف اين گزارشها در ذكر نام او است كه منابع مختلف پيش گفته اسامى گوناگونى همانند حرار، شهربانو، سلاخه، غزاله براى او نقل كردهاند. و اين نشان مىدهد كه اين مطالب، سازندگان مختلف با انگيزههاى يكسانى داشته است كه همان تعصب ايرانىگرى وارتباط دادن ميان ايرانيان و امامان(ع) از راه نَسَب بوده است تا به خيال خود فره ايزدى و تخمه شاهى را از ساسانيان به امامان شيعه منتقل سازند. 2. اختلاف اين گزارشها در زمان اسارت او نيز يكى ديگر از اشكالات است كه برخى آن را در زمان عمر، برخى ديگر در زمان عثمان و برخى مانند شيخ مفيد آن را در زمان خلافت حضرت على(ع) دانستهاند. 3. اصولاً كتبى مانند تاريخ طبرى و الكامل ابن اثير كه به صورت سالشمار جنگهاى مسلمانان با ايرانيان را تعقيب كرده و مسير فرار يزدگرد را به شهرهاى مختلف ايران نشان دادهاند، در هيچ موردى به ذكر اسارت فرزندان او نمىپردازند؛ با آنكه اين مسأله، بسيار مهمتر از حوادث جزئى است كه به آنها اشاره شده است. اين نكته جعلى بودن گزارش اسارت دختران يزدگرد را تقويت مىكند. 4. برخى از نويسندگان متقدم همانند مسعودى، هنگام ذكر فرزندان يزدگرد سوم، دخترانى با نامهاى ادرك، شاهين و مردآوند براى او ذكر مىكنند كه اولاً با هيچيك از نامهايى كه براى مادر امام سجاد(ع) گفته شده، هماهنگى ندارد و ثانياً خبرى از اسارت آنها در تمام نوشتههاى خود به ميان نمىآورد.همان، ص 304. 5. از مهمترين اسناد تاريخى كه مىتوان درباره مادر امام سجاد(ع) به آن استناد كرد، نامههاى منصور به محمد بن عبدالله معروف به «نفس زكيه» است كه رهبرى مخالفان علوى و طالبى (اولاد ابوطالب) را در مدينه بر عهده داشت و هميشه ميان او و منصور نزاع و درگيرى بود. در يكى از اين نامهها كه منصور قصد ردّ ادعاهاى محمد مبنى بر افتخاريه نَسَب خود را داده چنين مىنگارد: «ما وُلِدَ فيكم بعد وفاة رسول الله(ص) افضل من على بن الحسين و هو لِاُم ولد»..يعنى، بعد از رحلت پيامبر خدا(ص)در ميان شما شخصيتى برتر از على بن حسين (امام سجاد(ع)) ظهور نكرده، در حالىكه او فرزند ام ولد (كنيز داراى فرزند) بود. جالب آن است كه هيچ اعتراضى - نه از سوى محمد و نه از سوى ديگران - به اين فقره شنيده نمىشود كه على بن حسين(ع) فرزند كنيز نبود؛ بلكه فرزند شاهزادهاى ايرانى بود! در حالىكه اگر اين داستان واقعيت داشت، حتماً محمد بن عبدالله براى پاسخ دادن، به آن استناد مىكرد. مجموعه اين قرينهها ما را به اين نتيجه مىرساند كه دست جعل در ساختن مادرى ايرانى با اين اوصاف براى امام سجاد(ع) دخالت داشته و عمداً ديدگاههاى ديگر درباره مادر آن حضرت(ع) - بويژه ديدگاههايى كه او را از كنيزكان بلاد ديگر همانند سند مىداند - ناديده گرفته است. در حالىكه تا قبل از اواخر قرن سوم بيشتر ناقلان، او را از كنيزان سِند يا كابل مىدانستند.. عدم حضور مادر امام سجاد(ع) در كربلا در اين باره بايد بگوييم كه تقريباً تمام منابع متقدم شيعى - كه به زندگانى مادر امام سجاد(ع) پس از اسارت پرداختهاند - چنين نگاشتهاند: او در هنگام تولد امام(ع) در همان حالت نفاس از دنيا رفت. و نيز چنين گفتهاند: يكى از كنيزان حضرت على(ع) به عنوان دايه او به بزرگ كردن او پرداخت و مردم خيال مىكردند كه او مادر امام(ع) است و بعد از آنكه آن حضرت او را شوهر داد، فهميدند كه او دايه امام(ع) بود، نه مادر او. بنابراين، قطعاً از ديدگاه منابع معتبر، حضور مادر امام(ع) در كربلا منتفى است؛ حال با هر نام و نسبى كه مىخواهد باشد. مرقد بىبى شهربانو از مطالب قبل و اثبات عدم حيات مادر امام(ع) بعد از تولد امام(ع) خود به خود اين موضوع روشن مىشود. همچنين از سوى محققان معاصر با دلايل قطعى ثابت شده است كه بقعه بىبى شهربانو - كه در كوهستان شرق رى معروف به كوه بىبى شهربانو پديدار است - هيچ ربطى با مادر امام(ع) ندارد و بنايى است كه در قرون بعدى ساخته شده است. چنانكه تاريخ ساخت صندوق منبت كارى آن سال 888 ق را نشان مىدهد و درب منبت كارى آن كار عهد صفوى است و الحاقاتى از هنر دوره قاجاريه دارد. عدم ذكر چنين بقعهاى در آثار شيخ صدوق - كه خود ساليان دراز در رى مىزيسته و به آن آشنايى كامل داشته - مؤيد ديگرى بر عدم وجود اين بقعه در قرن چهارم و در زمان شيخ صدوق (متوفى 381 ق) است. ديگر نويسندگانى هم كه به ذكر احوال عبدالعظيم حسنى و شخصيتهاى بزرگ مدفون در رى پرداختهاند، نامى از چنين بقعهاى نبردهاند. اين احتمال وجود دارد كه در قرون بعدى زنى پارسا با نام شهربانو در اين مكان دفن شده و با گذشت ساليان، مردمان آن سامان او را با مادر امام سجاد(ع) - كه در آن زمان مشهور به شهر بانو بوده - اشتباه گرفتهاند و يا برخى اين اشتباه را در زبان مردم انداخته و با انگيزههايى به تقويت آن پرداختهاند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:43 توسط |
|
|
چرا امام حسين(ع) در زمان معاويه اقدام به قيام نكرد؟ --------------------------------------- امام حسين(ع) در دوران يازده ساله امامت خود (49 - 60 ق) همزمان با حكومت معاويه، تنشهاى فراوانى با او داشت كه مواردى از آن را مىتوانيم در نامههاى امام حسين(ع)، مشاهده كنيم. امام(ع) در اين نامهها گوشههايى از جنايات معاويه (همانند كشتن بزرگان شيعه همچون حجر بن عدى و عمرو بن حمق) را متذكّر شده و حكومت معاويه بر مسلمانان را بزرگترين فتنه دانسته است و بدين ترتيب مشروعيت حكومت او را زير سؤال برده است. آن حضرت برترين عمل را جهاد در مقابل معاويه دانسته و ترك آن را موجب استغفار از درگاه الهى مىداند.. اما اينكه چرا امام(ع) در مقابل معاويه اقدام به قيام نكرد، ريشه در امورى دارد كه تنها برخى از آنها را مىتوانيم در عبارات امام(ع) ببينيم و براى دستيابى به علل ديگر، ناچار بايد به تحليلهاى تاريخى روى آوريم: يك. وجود صلحنامه امام(ع) در يكى از جوابهاى خود به نامههاى معاويه، خود را پايبند به صلح نامه معاويه با امام حسن(ع) معرفى كرده و اتهام نقض آن را از خود به دور دانسته است.اما سؤال اينجا است كه مگر معاويه پس از ورود به كوفه و در حالىكه هنوز جوهر صلحنامه خشكيده نشده بود، آن را زير پا نگذاشت و خود را غير ملتزم به آن معرفى نكرد؟پس چگونه امام حسين(ع) خود را پايبند به صلحنامهاى مىداند كه در همان آغاز از سوى طرف مقابل، بىاعتبار معرفى شده است؟ جواب اين پرسش را مىتوان از مناظر گوناگونى ارائه كرد: 1. اگر در عبارات معاويه دقت كنيم، در عبارت نقل شده از او صريحاً نقض صلحنامه فهميده نمىشود، بلكه مىگويد: «انى كنت منيّت الحسن اشياء و اعطيته اشياء»؛ يعنى، «من به [امام] حسن(ع) چيزهايى را وعده دادم.» كه ممكن است اين امور وعده داده شده خارج از مفاد صلحنامه باشد كه معاويه خود را به آنها پايبند نمىداند. بنابراين خود را ناقض اصل صلحنامه به حساب نمىآورد و يا لااقل مىتواند ادّعاى عدم نقض از سوى خود را توجيه كند. 2. بايد ميان شخصيت سياسى معاويه و امام حسين(ع) تفاوت اساسى قائل شد، همچنانكه اين تفاوت ميان شخصيت سياسى معاويه و امام على(ع) وجود داشت. معاويه اصولاً عنصرى سياسى كار بود كه حاضر است در راه رسيدن به اهداف خود، هر ننگ و نيرنگى را به كار بَرَد؛ چنانكه نمونههاى فراوانى از اين نيرنگها را مىتوانيم در زمان درگيرى او با امام على(ع) مشاهده كنيم. بهانه قرار دادن خون عثمان، تحريك طلحه و زبير، قرآن بر سر نيزه كردن در جنگ صفين و شبيخون به شهرهاى تحت تسلّط حضرت على(ع) به منظور فشار بر حكومت علوى و ... تنها اندكى از آن موارد است. اما در مقابل، امام حسين(ع) عنصرى ارزشى، مكتبى و اصولى است كه حاضر نيست از هر وسيلهاى براى پيروزى و موفقيت ظاهرى خود استفاده كند؛ چنانكه حضرت على(ع) با جمله «و لن اطلب النصر بالجور»؛نهج البلاغه، خطبه 126.(من هرگز حاضر نيستم با جور و ستم به پيروزى دست يابم) به اين اصولگرايى خود اشاره مىكند. بنابراين طبيعى است كه امام(ع) نتواند تعهدى را كه برادرش امام حسن(ع) به معاويه داده است - حتى با وجود نقض معاويه - پايمال كند. 3. بايد شرايط آن زمان را در نظر گرفت و به پيامدهاى عدم تعهد امام(ع) به صلحنامه دقّت كرد. معاويه در آن زمان حاكم بلا منازع جامعه اسلامى بود كه گستره حكومت او سر تا سر مملكت اسلامى - از شام گرفته تا عراق و حجاز و يمن - را در بر مىگرفت و در هر گوشه، عوامل او به شدّت از سياستهاى او تبليغ و دفاع مىكردند. او كه در زمان درگيرىاش با امام على(ع)، توانست كوتاهىهاى خود را در يارى رساندن به عثمان در فتنه منجر به قتل او، پنهان كرده؛ بلكه براى شاميان خود را تنها منتقم خون عثمان به حساب آورده، بديهى است كه در اين زمان - كه هيچ قدرتى در مقابل او وجود ندارد - به راحتى مىتواند در صورت عدم پايبندى امام حسين(ع) به صلحنامه، او را در سرتاسر مملكت اسلامى به عنوان عنصرى سست پيمان، خارجى و ناقض عهد معرّفى كند و افكار عمومى جامعه را عليه امام(ع) شكل دهد. در اين ميان آنچه به گوش جامعه نخواهد رسيد، فريادهاى امام(ع) و ياران او است كه تلاش ناموفّقى در معرفى معاويه به عنوان اولين طرف ناقض عهد دارند. دو. موقعيت معاويه شخصيت معاويه در نزد مردمان آن زمان و به ويژه شاميان، به گونهاى مثبت تلقى مىشد كه همين امر قيام عليه او را مشكل مىساخت؛ زيرا آنان او را به عنوان صحابى پيامبر اكرم(ص)، كاتب وحى و برادر همسر پيامبر(ص) مىشناختند و به نظر آنان، معاويه نقش فراوانى در رواج اسلام در منطقه شامات و به ويژه دمشق داشته است. همچنين تجربه حكومتدارى او و افزونى سنّش بر امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، دو عامل ديگرى بود كه خود در نامههايش به امام حسن(ع) به عنوان عواملى براى اثبات بيشتر شايستگىاش مطرح مىكردمقاتل الطالبيين، ص 40: «... و لكن قد علمت انى اطول منك ولاية و اقدم منك لهذه الامّة تجربة و اكبر منك سنّاً ... فادخل فى طاعتى».و طبيعتاً مىتوانست در مقابله با امام حسين(ع)، مانور بيشترى روى آنها بدهد. سه. سياستمدارى معاويه پس از انعقاد قرارداد صلح گرچه معاويه از هر فرصتى براى ضربه زدن به بنى هاشم - به ويژه خاندان علوى - استفاه مىكرد و در اين راه حتى تا مسموم كردن و به شهادت رساندن امام حسن(ع) پيش رفت؛الارشاد، ص 357.اما در ظاهر چنين وانمود مىكرد كه به بهترين وجه ممكن، با اين خاندان - به ويژه شخص امام حسين(ع) - مدارا مىكند و حرمت آنان را پاس مىدارد. در اين راستا مىتوانيم ارسال هداياى فراوان ماهانه و سالانه از سوى معاويه براى شخصيتهايى چون امام حسن(ع)، امام حسين(ع) و عبداللَّه بن جعفر را شاهد بياوريم. آنان با توجّه به اينكه خود را در بيت المال ذى حق مىدانستند و نيز به جهت آنكه موارد مصرف مناسبى براى خرج آن سراغ داشتند، اين هدايا را مىپذيرفتند.موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 209 و 210. اين مدارا تا آنجا بود كه در آستانه مرگ به فرزندش يزيد، سفارش امام(ع) را نموده و ضمن پيشبينى قيام او، از يزيد خواست كه او را به قتل نرساند.الاخبار الطوال، ص 227؛ تجارب الامم، ج 2، ص 39. علّت در پيش گرفتن اين سياست روشن بود؛ زيرا معاويه با انعقاد صلح با امام حسن(ع)، حكومت خود را از بحران مشروعيت نجات داد و در بين مردم به عنوان خليفه مشروع، خود را معرفى كرده و نمىخواست با آغشته كردن دست خود به خون امام(ع)، در جامعه اسلامى چهرهاى منفور از خود به جا گذارد. بر عكس سعى داشت تا با هر چه نزديكتر نشان دادن خود به اين خاندان، چهرهاى وجيه براى خود فراهم آورد. علاوه بر آنكه به خيال خود با اين سياست، آنان را وامدار خود كرده و از هر اقدام احتمالى آنان پيشگيرى مىكند؛ چنانكه در يكى از بخششهاى كلان خود به امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، در مقام منّتگذارى بر آن دو گفت: اين اموال را بگيريد و بدانيد كه من پسر هند هستم و به خداوند سوگند كه هيچكس قبل از من به شما چنين هدايايى نداده و بعد از من نيز چنين نخواهد شد». امام حسين(ع) براى آنكه نشان دهد كه اين بخششها نمىتواند قابل منّتگذارى باشد، در جواب فرمود: «به خداوند سوگند كه نه قبل از تو و نه بعد از تو هيچكس نمىتواند چنين بخششى را به دو مردى داشته باشد كه با شرافتتر و با فضيلتتر از ما دو برادر باشد».. همچنين از سوى ديگر معاويه مىدانست كه در پيش گرفتن سياست خشونت، نتيجه عكس خواهد داد؛ زيرا توجه مردم را به اين خاندان بيشتر جلب خواهد كرد و در دراز مدّت موجبات نفرت آنها از حكومت معاويه را فراهم خواهد آورد و به طور طبيعى ياورانى را به دور اين شخصيتها جمع خواهد كرد. مهمتر اينكه معاويه در آن زمان، از ناحيه امام حسين(ع) - با توجه به شرايط زمانه - احتمال خطر جدّى نمىديد و سعى داشت تا با در پيش گرفتن اين سياست، ريشههاى خطر را براى دراز مدت بخشكاند. در نقطه مقابل امام حسين(ع) از هر فرصتى براى زير سؤال بردن حكومت معاويه، بهره مىگرفت. نمونه آشكار آن نگاشتن نامه به معاويه و يادآور شدن جنايات و بدعتهاى او .و نيز مقابله شديد با ولايت عهدى يزيد بود.البته امام(ع) خود به خوبى مىدانست كه در صورت قيام عليه معاويه - به ويژه با توجه به اين سياستهاى معاويه - افكار عمومى او را يارى نكرده و با توجه به ابزارهاى تبليغاتى حكومت، حق را به معاويه خواهند داد. هرچند عدّهاى از كوفيان بلافاصله پس از شهادت امام حسن(ع)، به امام حسين(ع) نامه نگاشته و ضمن عرض تسليت به او، خود را منتظر فرمان امام(ع) معرفى كردند اما آن حضرت مىدانست كه با توجّه به عواملى همچون ثبات و استحكام قدرت مركزى در شام، تسلّط كامل باند اموى بر شهر كوفه، سابقه عملكرد سوء كوفيان در برخورد با امام على(ع) و امام حسن(ع)، چهره به ظاهر وجيه معاويه در بيشتر نقاط مملكت اسلامى و ... در صورت قيام احتمال موفقيت در حدّ نزديك صفر خواهد بود و چنين قيامى به جز هدر دادن نيروهاى اندك، معرفى شدن به عنوان ياغى و خروج كننده بر حكومت به ظاهر اسلامى و شكست و كشته شدن خود نتيجهاى در بر نخواهد داشت. در حالىكه در هنگام قيام عليه حكومت يزيد، شرايط زمانه كاملاً بر عكس اين شرايط بود.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:42 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 آذر 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
یا حسین(ع) |
|
RSS
|